تبليغاتX
دور از خانه


دور از خانه

از اسمش که پیدا است! از زندگی دور از خانه ی خودم مینویسم

صورت‌های متفاوتی از بیماری افسردگی وجود دارد. 

افسردگی حاد با مجموعه ای از علانم طبقه بندی میشود. افسردگی حاد میتواند موجب اختلال در کار کردن، درس خواندن، خوابیدن و خوردن میشود.و همچنین سبب لذت نبردن از فعالیت‌های که سابق بر این لذت بخش بودند میشود.

افسردگی حاد فرد را ناتوان کرده و موجب اختلال در کار‌های روزمره ی فرد میشود. بعضی از افراد ممکن است فقط یک دوره ی افسردگی در زندگی‌ خود تجربه کنند ولی‌ در بیشتر موارد فرد چندین دوره از افسردگی را در زندگی‌ خود تجربه خواهد کرد.

افسردگی یک بیماری متداول ولی‌ جدی محسوب میشود. بیشتر افرادی که به افسردگی دچارند باید به دارمان آن بپردازند تا بتواند توانایی‌ها ی خود را باز یابند.


 افسردگی مزمن به داشتن علایم افسردگی برای یک مدت طولانی (حداقل 2 سال) گفته میشود که علایم به حدی نیستند که موجب ناتوانی فرد شود ولی بروی زندگی روزمره ی فرد, کارایی، حالات و احساس او تاثیر میگذارد. افراد مبتلا به افسردگی مزمن ممکن است یک یا چند دوره ی افسرگی حاد را نیز در زندگی خود تجربه کنند.

افسردگی خفیف به داشتن بعضی از علایم افسردگی برای حداقل 2 هفته به شکلی که تمامی شرایط افسردگی حاد را نداشته باشد گفته میشود. بدون درمان مناسب افراد مبتلا به افسردگی خفیف در خطر بالای تبدیل به افسردگی حاد هستند.

صورت های دیگری از افسردگی نیز وجود دارد که افراد در شرایط خاصی ممکن است به انها دچار شوند. در بین متخصصین توافق نظر در دسته بندی این گروه وجود ندارد. این گروه شامل این موارد میشود:
ادامه دارد...!



نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 20:36 توسط | |

هر کسی‌ در زندگیش لحظات غم را تجربه میکنه. ولی‌ این لحظات معمولاً کوتاه مدت هستند و در عرض چند روز میگذرند. اما افسردگی موجب اختلال در زندگی‌ روزمره ی شما میشود و باعث درد و ناراحتی‌ برای شما و نزدیکان شما میشود. افسردگی یک بیماری شایع ولی‌ جدی است.

بسیاری از افراد مبتلا به افسردگی هیچ وقت به دنبال درمان آن نمی‌روند. ولی‌ باید این نکته را دانست که افسردگی حتی شدید‌ترین موارد آن میتواند با درمان بهتر شود. درمان داروبی، روان درمانی و دیگر روش‌های درمان میتوانند به شکل مؤثری به افراد مبتلا به افسردگی کمک کنند.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 20:8 توسط | |

حق نشر
این نوشته یک اثر با حق نشر عمومی‌ است و میتوان آن را بدون کسب اجازه از ناشر، NIMH انسیتوی ملی‌ سلامت روان (آمریکا) کپی کرد.
خوب این قسمت بالا را اول نوشتم! چرا؟ الکی‌! راستش می‌خوام یه جزوه ی آموزشی از NIMH انسیتوی ملی‌ سلامت روان (آمریکا) راجع به افسردگی را اینجا کم کم ترجمه بکنم.
این لینک به اصل مطلب هست.
این هم لینک پی‌دی‌اف شِ .

خوب قبل از شروع کار این نکته را هم یاد آوری بکنم که من پزشک نیستم و ممکن در ترجمه ی این متن اشتباهت غیر عمدی داشته باشم. پیشاپیش از نارسایی‌هایی که ترجمه ی من خواهد داشت معذرت می‌خوام.


این را هم از اول بگم که نمیدونم که حالش بشه کلش را که یک 30 صفحه ای است ترجمه کنم یا نه! ولی خوب در هر صورت متن اصلی را لینکش را گذاشتم که کسی اگه علاقه مند بود خودش بره بخونه.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 19:50 توسط | |

میدونم! میدونم! تازگی‌ها خیلی‌ کم میام این طرف ها. هر چند که این را هم بگم که این به علت اینکه حالم بد باشه نیست. اتفاقا حالم هم خیلی‌ خوبه! و فقط نوشتنم نمیاد!

بگذریم، یادمه همون موقع‌ها که خیلی‌ دپرس بودم و تازه هم دچار شده بودم یه برنامه داشتم میدیدم تو تلویزیون. تو اون برنامه میگفت ش که هر کسی‌ که تو یک رابطه ی عشقی شکست بخوره یک دوره ی بازیابی داره. که معمولاً اگه این بازیابی بخواهد کامل اتفاق بیفته حدود ۳ سال برای آقایون و ۵ سال برای خانوم‌ها طول میکشه. خوب من الان حدود ۳ سال و ۳ ماه از ش می‌گذره و امروز می‌تونم بگم که من کاملا از اون گذشتم. (این را نه به خاطر اینکه ۳ سالم کامل شده میگم. این را از روی حال و احوالم میگم).

خوب این را هم گفتم! دیگه چی‌ می‌خواستم بگم؟ آهان! یادم اومد. یکی‌ از چیز‌های که تو ایران بودم خیلی‌ ازش بدم میومد این آدم‌های بودند که رفته بودند خارج و وقتی‌ ازشون می‌پرسیدی چطوره؟ میگفتند خیلی‌ بده! دلم می‌خواد بیام ایران، اینجا همه چیز کِخِه! خوب من هنوز هم نظرم در مورد شون عوض نشده!

راستش یادم با یکی‌ از استاد هم تو ایران که خودش خیلی‌ سال خارج از ایران زندگی‌ کرده بود حرف میزدم قبل از اومدنم، اون بم میگفت خوب اونجا خیلی‌ امتیازاتی نسبت به اینجا داره ولی‌ چیزی که هست اینه که تو نباید با این امید بری اونجا که فکر کنی‌ اونجا مدینه ی فاضله است. من حس می‌کنم این منصفانه‌ترین حرفی‌ بود که شنیده بودم.

خوب حالا یه چیز دیگه را بذارین تعریف کنم. چند روز پیش دچار یه حادثه ی رانندگی شدم (نه! حالم خوبه خوبه!) یعنی داشتیم می‌رفتیم یه خانم جوانی علامت ایست را نایستاد و ما هم فرتی کوفتیم به ماشینش. شدت تصادف زیاد بود یعنی بعد از تصادف ماشین ما خورد به یه تیری که اون تیر را را مثل یه چوب کبریت خورد کرد و رد شد. قشنگ لحظه ی قبل از تصادف را یادمه، داشتم با خودم فکر می‌کردم که من اگه زنده بمونم هم سالم از این بیرون نمیام. یعنی این را شنیدید که خیلی‌‌ها موقعی که یه حادثه ای داشتند بعدش میگند انگار همه چیز حرکت آهسته (slow motion) شده بود؟ این را هم تجربه کردم این حادثه در کسری از ثانیه اتفاق افتاد ولی‌ من اون را به صورت چند دقیقه حس کردم. بگذریم، وقتی‌ ماشین ایستاد اول از همه دست و‌ پام را تکون دادم ببینم چیزیم نشده!؟ دیدم نه خوبم، درد داشتم بخصوص تو ی پای راستم و قفسه ی سینم. ولی‌ شدید نبود. فهمیدم که چیز خاصی‌ نیست. پام یه خرده کوبیدگی داشت و اون درد  قفسه ی سینه هم مال کمربند ایمنی بود که نگهم داشته بود. همون موقع دیدم یه دختری که اون بغل ایستاده بود و حادثه را دید زنگ زد به اورژانس (اینجا اورژانس و پلیس و آتش نشانی‌ یه مرکز کنترل داره). و به من اشاره میکرد که نگران نباش من خبر دادم. من هم تنها کاری که کردم چک کردم دیدم که در ماشین باز می‌شه یا نه و باز شد، ولی‌ من همون تو نیشستم. در کمتر از ۲ دقیقه ۴ تا ماشین پلیس، ۳ تا آتش نشانی‌ و ۲ تا آمبولانس اونجا بود. اومدند بم گفتند که حالت خوبه؟ گفتم اره، بعد گفتش که اون تو نشین بیا بیرون. این مواد داخل کیسه هوا (air bag) را نباید نفس بکشی. اومدم بیرون تازه متوجه شدم چه خطری از سرم گذشته. از ماشین هیچی‌ باقی‌ نمونده بود. کل کاپوت و جلوی ماشین رفته بود، یعنی ضربه قشنگ تا خود اتاق رسیده بود. بعد هر ۴ تا چرخ ماشین در اومده بود. شیشه ی جلو هم خورد شده بود. سمت راست ماشین که خورده بود به تیر هم داغون بود و سمت چپ هم که محل اصلی‌ تصادف بود. ولی‌ برام جدا جالب بود که من داخل این ماشین بودم و هیچ طوری نشده بودم. در ماشین اون دختره باز نمی‌شد واسه همین آتش نشانی‌ در را کند و اون را اورد بیرون! و بعد هم با آمبولانس بردندمون بیمارستان. من می‌گفتم بابا چیزیم نیست! اون‌ها میگفتند نه! باید بیای چکت کنیم ببینیم خوبی‌ یا نه.

هیچی‌ تو خوده آمبولانس یه شرح حال مفصل از م گرفتند و از همونجا به بیمارستان گزارش دادند. بعد هم که رفتم تو بیمارستان یه عالمه آدم ریختند رو سرم. از این سیم‌ها بم آویزون کردند که نوار قلبم را بگیرند بعد هر نیم ساعت به نیم ساعت میومدند ازم آزمایش خون میگرفتند که چک کنند خون ریزی داخلی‌ نداشته باشم و بردندم از همه جا ی بدنم عکس رادیولوژی گرفتند که شکستگی نداشته باشم و یه ۱۰۰ بار اومدند چک کردند که اینجا درد می‌کنه؟ اینجا چی‌؟ حالا من فشار ش میدم چی‌؟ و...

سرتون را درد نیارم،این حادثه ساعت ۱۰ صبح اتفاق افتاد و من تا ساعت ۳ تو بیمارستان بودم و یه ۱۰۰تا آمپول فرو کردند تو این تن ما واسه آزمایش خون! دفعه ی آخر که خانوم پرستار اومد بهش گفتم بسه دیگه! نمی‌خوام خون بدم! گفت باشه و رفت.

یعنی اون قضیه دکتر رفتن را که گفته بودم دیدم انصاف و عدل نیست اگه این یکی‌ را نگم.

نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 10:26 توسط | |

میدونید بزرگترین حال گیری دنیا چیه؟ اینکه بهت بگن بشین کاتالوگ بنویس! مگه من منشی‌ تونم که بم میگید بشین برای ما کاتولگ بنویس!!! من اصلا کای گفتم که بلدم با excel کار کنم؟ من از این کار‌ها حالم بهم میخوره! آخه این هم شد زندگی‌ که بشینی‌ از صبح تا شب هی‌ فرمت این جدول را عوض کنی‌ و ببینی‌ که با اون فرمتی که میخواند یکی‌ شده یا نه! اگه این فرمت من را دوست ندارید اصلا بشینید خودتون درست کنید!

بیب ، بیب، ... (چیه؟ چرا اینطوری نگاه میکنی‌؟ مگه من حق ندارم حرف زشت بزنم!!)

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 14:57 توسط | |

چند روز پیش رفته بودم برای خرید به فروشگاه sun harvest . این فروشگاه یه فروشگاهی که مواد غذایی طبیعی میفروشه. به قول این‌ها مواد غذایی ش organic ه. حالا نه اینکه فکر کنین من تو گیر و بند طبیعی و غیر طبیعی هستم، نه، اینجا خوبیش اینه که میوه هاش ارزون تر از جا‌ها ی دیگه است. واسه ی همین هم من میوه هم را همیشه از اینجا میخرم. بیشتر آدم‌ها ی هم که تو ی این فروشگاه میایند گیاه خوار ( vegetarian) هستند. این قضیه ی گیاه خوار و اینها خودش داستانی داره که یه موقع که حالش شد براتون میگم. ولی‌ بریم سر اصل مطلب، آره، با دوستم رفته بودم اینجا. این دوست یک دوست امریکایه. وارد فروشگاه که شدم یه اطلاعی زده بودن که  دکتر الکس امروز اینجا هستند و مجانی‌ مریض میبینند و با استفاده از دارو‌ها ی طبیعی دارمان میکنند. و جالب‌ترین قسمت ش هم نوع بیماری‌های بود که آقا ی دکتر دارمان میکنند: بیماری‌های قلبی و عروقی،  مشکلات سیستم ایمنی، خستگی‌ عمومی‌، مشکلات دستگاه تنفسی، افسردگی، درد، عصبانیت و ...

من هی‌ به این دوستم گفتم بیا بریم، زشته برا ی تو. تو تحصیل کرده هستی‌، این حرف‌ها را چرا تو باور میکنی‌؟ این دوست ما از خر شیطون پایین نیومد و گفت که الا‌ و بلا من می‌خوام ببینم این چی‌ میگه.  هیچی‌ ما هم رفتیم تو صف ایستادیم که نوبت شون بشه برند آقا ی دکتر را ببینند. نوبت ش که شد گفت تو اول برو! من گفتم که من اول کجا برم؟ من از این حرف‌ها را قبول ندارم که بخوام جائی‌ برم! ما داشتیم با هم دعوا میکردیم که آقا ی دکتر صدامون کرد، گفت شما با هم هستید؟ گفتیم بله، گفت خوب با هم بیاید. هیچی‌ رفتیم اونجا و آقای دکتر شروع کرد. اول گفت من دکتر الکس هستم و از استرالیا اومدم. و من با استفاده از روش‌ها ی درمانی طبیعی و سنتی‌ به معالجه ی مریض هم می‌پردازم. و گفتش که در اروپا کار کرده و بعد هم حالا چند سالی‌ هست که به آمریکا اومده. و ادامه داد که در روش درمانی او، به جا ی اینکه به دارمان عوارض بیماری بپردازه به از بین بردن ریشه ی بیماری میپردازه. هیچی‌ این روضه ‌ها را که خوند گفت حالا بذار معاینات بکنم! و مطلب جالب ش این بود که از من نپرسید چته!! هیچی‌ آقا ی دکتر یه ذره‌بین دستشون گرفتند و اول تو ی چشم من را یه نگاه انداختند و بعد هم گفت که زبون را در بیار! من هم زبون م را در اوردم. بعد ش فرمودند که بنده انگل دارم! و بعد ش عزم پرسید راستی‌ مشکلت چی‌ بود؟ من گفتم یه مقداری کمرم درد میگیره بعضی‌ وقت‌ها و افسردگی هم دارم که به کمک قرص الان کنترل شده. ایشان فرمودند که اون قرص‌ها را دیگه نمیخواد بخوری! به جاش این جوشونده را می‌خوری و فلان برگ و بیسار پودر را! و در عرض ۷-۱۰ روز همه ی مشکلات ت حل می‌شه. بعد نوبت دوستم شد، به اون گفت که مشکل تو شدید تره! تو همش می‌خوای وزن کمک کنی‌ و نمی‌شه مگر نه؟ (این را آقای دکتر چشم بسته غیب گفتند!، آخه این دوست من یه آدم تپل مپل ه دیگه!). بعد ش گفت که این مشکل را من اینجا نمیتونم حل کنم! من یه مطب!!!! دارم تو هوستون بیا اونجا ببینمت. بعد من از همه ۱۸۰ دلار ویزیت میگیرم، ولی‌ تو چون تویی ۸۰ دلار بده!

بعد که اومدیم رفتیم من داشتم نسخه‌ام را نگه می‌کردم، دیدم نسخه را پشت کارت ویزیت ش نوشته، کارت ویزیت را که خوندم دیدم نوشته PhD در زیست شناسی‌! دیدم به به! آقا ی دکتر را نیگاه کن. نمیدونستم که اگه یه روزی من هم PhD بگیرم حق دارم برا ی مردم نسخه بنویسم دیگه! آخه دکتر میشم دیگه!!! جدا بعدش می‌خواستم زنگ بزنم گزارش این آقا ی دکتر را بدم، ولی‌ این دوستم گفت این که نسخه ش را برات رو سر برگ ننوشته که، و در ضمن امضا هم نکرده. تو می‌خوای زنگ بزنی‌ بگی‌ که این چی‌ کار کرده؟ دیدم خوب راست میگه! تازه فکر کردم این بابا برا ی خودش مطب هم زده اگه می‌خواستند کاری کنند اون مطب را میرفتند می‌بستند.

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 16:22 توسط | |

سلام خاله! امروز فهمیدم چقدر شما، عمو و همه ی هم کار‌های ایرانی‌ تون تو کارتون کوشا و خوب هستید. امروز مامان یکی‌ از دوست هم می‌خواست بره پیش دکتر اینجا. ما ساعت ۱۱:۲۰ وارد کلینیک شدیم و به ما گفتن ۲ نفر جلو ی شما هستند. ما هم با خوش خیالی فکر کردیم دیگه خیلی‌ که علاف بشیم ۲۰ دقیقه یا نیم ساعته. به همین نام و نشان ما ۴ ساعت بعد همچنان اونجا بودیم.

یعنی تو ایران ما هر چی‌ نداشته باشیم، خدمات پزشکی‌ و بهداشتیمون ۱۰۰۰ برابر آمریکا است! اینجا دکتر که میری واقعا بامبولکیه!

اول از همه اینکه وقتی‌ یه نوبت برا ی دکتر عمومی‌ بخوای بگیری که بهت زود وقت بعدند ۱ ماه دیگه است. تازه اون هم به شرطی که بیمارستان دولتی نخواهی بری! اگه بیمارستان دولتی بخوای بری که زنده بمونی تا نوبتت بشه خیلی‌ حرفه. دکتر متخصص را هم که اصلا حرف ش را نزن! بدون نامه ی یک دکتر عمومی‌ نمیتونی‌ بری دکتر متخصص را ببینی‌!

حالا فکر کن نوبت را گرفتی. میری بیمارستان یا کلینیک بهت یه ۱۰۰ صفحه فرم میدان میگن پر کن. بعد بهت میگن اینجا بشین تا نوبتت بشه. بعد بهت میگند بیا تو! خوب تو هم به خیالت که بعد از یک ساعت و نیم  نشستن سرانجام نوبتت شده. بعد میبینی‌ که خیر! اینها همش بازی بوده! حالا بهت میگند که تو یه اتاق دیگه صبر کن! سر انجام بعد از ساعت‌ها اسمت را میخونند و تو وارد یه اتاقی‌ میشی‌. و میبینی‌ که یه خانوم جوان و زیبا رو ی میاد تو اتاق. با خودت میگی‌ اوه، عجب خانوم دکتری! بعد متوجه میشی‌ که خیر! ایشون پرستارند. و اومده عزت شرح الحال بگیره، وزنت کنه، فشارت را بگیره و از اینجور چیز ها.

سرانجام بعد از ساعت‌ها انتظار یه دکتر هندی میاد و میگه، چیزیت نیست. و اعصاب خورد کن‌ترین قسمت ش اینه که بعد از ۳ ساعت منتظر ایستادن دکتر باهات ۳ دقیقه هم حرف نزده. من نمیدونم اگه این قراره  با هر کسی‌ ۳ دقیقه حرف بزنه دیگه این همه معطلی برا ی چیه. و سرانجام میگه حالا برا ی اینکه مطمئن بشیم برو یه x-ray و ultrasound  انجام بده و بیا و تو نمی‌دونی این حرف معنیش چیه. معنیش اینه که ۲ ساعت دیگه تو صف این ۲ تا بایستی. و اعصاب خورد کن‌ترین قسمت ش اینه که مریضی هم اونجا نیست. یعنی این تعداد مریض را تو ایران در عرض ۳۰ دقیقه همشون را دیده اند و در عرض ۲۰ دقیقه هم همه ی اون افراد را عکس رادیو لوژی شون را گرفتند. بعد سرانجام میای بری داروخانه.

اگه بخوای بری داروخانه ی دولتی که بهت میگند نسخه ت را بگذار و ۴۸ ساعت بعد بیا داروت را بگیر. اگه هم دارو خانه ی خصوصی باشه که بهت میگند برو ۲ ساعت دیگه بیا دوات را بگیر.

تازه این‌ها را هم اضافه کنم که برای ویزیت باید ۱۰۰ دلار پول بدی. بعد ۸۷ دلار هم برای رادیولوژی و هم چین چیزی برای ultrasound و یه هم چین چیزی هم برای دارو.

الان من با اعصابی خورد و بی‌ حوصله ساعت ۶ بعد از ظهر رسیدم خونه ولی‌ میگم اول بگذار این پست را بنویسم تا بعد!

در پایان از همگی‌ جامعه ی پزشکی‌، بهداشتی خدمت گذار کشورمون که واقعا خدمات با کیفیت بالا و قیمت پایین را در اختیار همه قرار میدند از صمیم قلب تشکر کنم. مرسی‌ خاله، عمو و همه ی هم کار هاتون.


پی نوشت: آقا/ خانم میشوکا من چه طوری باید جواب بدم بدون گذاشتن ایمیل سایت یا هیچی دیگه؟

خوب راستش واسه ای اینکه در اون مورد اطلاعات کامل جامعه و دقیقی پیدا کنی برو به:

http://www.applyabroad.org/forum/

و

http://www.applyabroad.org/wiki

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 17:11 توسط | |

بعد نوشت: لبتاپم سر و مر و گنده به خوبی و خوشی سرفرازانه بازگشت!

این انسانی‌ که مشاهده می‌کنید که فکر هم می‌کند خدا خیلی‌ دوستش دارد یک انسان با لپ‌تاپ سوخته است! باز خدا پدر این گارانتی‌ را بیامرزه که قرار درستش بکنند (قراره!!!). ولی‌ در هر صورت خوش بینانه ش ۳ هفته‌ای بی‌ لپ‌تاپ خواهم بود. با مسول خدمات بعد از فروشش که گفتم چشه و براش توضیح دادم گفت احتمالا مادر بوردت سوخته! علاوه بر اون شاید سی‌ پی‌ یو و کارت گرفیکت هم سوخته باشه. می‌خواستم ازش بپرسم چیز نسوخته هم تو این لپ‌تاپ مونده یا نه!!!  حالا میآند برام کامنت میذارند برو خدا را شکر کن که خودت نسوختی!!!

  تنها خوبیش همون گارانتیه. یعنی قرار یه جعبه برام بفرستند که من لپ‌تاپ را توش بگذارم و بعد اون‌ها بیاند جعبه را ببرند. و بعد تعمیرش کنند و پس بفرستندش. فکر کنم (امیدوارم!!!) مجانی‌ باشه.  ولی‌ کاش مثل اولش بشه. من یکی‌ از چیز‌های که اینجا خیلی‌ از ش لذت برده بودم لپ‌تاپ نازنینم بود. خیلی‌ سریع و خوب بود.

 من لپ تاپم را می‌خوام، من لپ‌تاپم را می‌خوام!

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 14:51 توسط | |

خیلی وقتی بود که چنین حسی را نداشتم، مدت مدیدی بود که آرامش قلب را تجربه نکرده بودم ولی تازگی ها دوباره دارم احساس آرامش و امنیت میکنم. راستش تازگی ها هر وقت هر مشکلی دارم میگم خدایا کمکم کن. اون هم واقعا کم نمیگذاره. هر چی که باشه حلش میکنه. یادمه یک روزگاری یک آیه راجع به این تو کتاب دینی داشتیم.

ألا بذكر الله تطمئنّ القلوب

آگاه باشید با یاد خدا دلها آرامش می‌یابد

من که بهش رسیدم. امیدوارم این آرامش قلبی و این یاد خدا ادامه پیدا کنه.

پی نوشت: اگه گفتین موقع ویرایش قالب چرا از خودم کلی کیف کردم؟ چون تونستم سرانجام فاصله ی خط ها را زیاد کنم!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 18:57 توسط | |

به عنوان هدیه ی تولد یکی بیات یکمی این اتاق من را انصافی جمع کنه! خودم هم از دستش خسته شدم!

(2 خرداده دیگه!!! خوب تولدمه دیگه!)

نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 2:8 توسط | |