تبليغاتX
دور از خانه
دور از خانه
من در اینجا از زندگی دانشجویی دور از خانه می نویسم

یک فامیلی دارم من که تقریبا هم سن و سال خودمه. ولی‌ خوب با هم دیگه خیلی‌ فرق می‌کنیم! این آقا معتقد ه که غذا در زندگیش در اولویت ۵۰ قرار داره، در حالیکه من هر چی‌ خواستم بشمارم دیدم هر چی‌ هم که به خام کم در نظر بگیرم اهمیتش در رده ی ۳-۴ دیگه باید باشه! حالا این را چرا گفتم؟ آهان! رفته بودم عروسی‌ شیکم! با یکی‌ از دوستم رفتیم یکی‌ از این رستوران‌ها ی سلف سرویس. از این‌ها که از هر چی‌ که می‌خوای هر چی‌ که می‌خوای بر میداری. خوب از اولش تعریف کنم وارد شدیم، پولمون را دادیم و رفتیم تو. اون گفت من برم دست هم را بشورم و بیام. من هم رفتم یه گشت بزنم با منطقه آشنا بشم! یهو دیدم یه کیک شکلاتی خیلی‌ پر از شکلت برام چشمک می‌زنه. من هم رفتم یه بشقاب بر داشتم و یه تیک ی کوچولو از ش گذشتم توش رفتم تا اون دوستم بیاد بخورمش. اومده بم میگه باورم نمی‌شه قبل از غذا داری کیک شکلاتی می‌خوری. بش میگم آخه کیک خیلی‌ اصرار کرد که بیا من را بخور!!

عملیات اصلی‌ از اینجا شروع شده. اول سالاد! رفتم دیدم وای اینجا چه خبره. هر چی‌ که فکر کنی‌ توش پیدا میشد. از انواع میوه‌ها بگیر تا سالاد فصل، سالاد شیرازی، سالاد مکزیکی، و همه چیز دیگه! شروع کردم. اول یه مقدار از کمپوت آناناس و کمپوت هلو گذشتم تو بشقابم. بعد از هر کدوم از اون سالاد‌ها یه مقدار بر داشتم، بعد رو همش یه عالم سوس ریختم. بعد دیدم که کشمش هم دارند! از اون هم روش ریختم، کالباس هم بود یکم از اون هم روش ریختم. مغز بادوم هم بود از اون هم یکم برداشتم، بعد این ور دیدم چه نون‌ها ی رنگ و رنگی‌ دارند! یه نون کوچولو هم برداشتم، یه لیوان بزرگ پپسی هم پر کردم و رفتم نیشستم به خوردن!

دوستم بم میگه تو با این سلدی که ور دشتی فکر میکنی‌ غذا هم بتونی‌ بخوری؟ واسه اینکه بهش ثابت کنم که می‌تونم تا تهش را خوردم! و رفتیم سراغ غذا ی اصلی‌! خوب من از یه سرش شروع کردم. دیدم اول ماهی‌ دارند! بر داشتم، بعد جلو تر دیدم پلو دارند برداشتم. بعد یه مدل ماهی‌ دیگه، اون را هم بر داشتم. بعد یه مرگه خوشگل چشمک میزد، اون را هم بر داشتم. بعد دیدم یه جا دارند دنده سرخ میکنند، یه تیک هم از اون گرفتم. اون ور تر هم گوشت سرخ کرده بود یه تیک هم از اون ور داشتم. سر انجام رفتم نیشستم با این بشقبی که با اندازه ی یک دیس توش چیز گذشته بودم سر میز! دوستم رفته برام یه بشقاب دیگه اورده میگه بیا نصفش را بگذار تو اون که وقتی‌ می‌خوری نریزی!

این‌ها را هم خوردم ! هر چند ماهی‌ هاش اون خوب نبود اون‌ها را نخوردم ولی‌ دیگر آقلام را خوردم. البته دیگه جا ی واسه برنج هم نموند اون هم اضافه موند! و طی‌ این مدت این خدمت کار‌ها هی‌ لیوان پپسی را پر میکردند! فکر کنم ۴ تا لیوان پپسی خوردم و یه لیوان آب!

سپس پا شدم رفتیم سراغ دسر! من یه لیوان بزرگ بستنی ور داشتم با پودینگ موز و دوباره مقادیری کمپوت آناناس و هلو. و همه ی این‌ها را هم خوردم! بعد از خوردن اینها بود که متوجه شدم که دلم درد گرفته! و سپس من را سوار ماشین کردند و در خونمون پیاده کردند و من ساعت‌ها خوابیدم




نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط 



یهو هوس کردم پست بنویسم! یعنی می‌خواستم بهبود حالم را مکتوب کنم که یهو یادم نره! داشتم با خودم چند سال اخیر زندگیم را دوره می‌کردم. الان از سومین سالگرد روزی که "نه" شنیدم چند هفته ی میگذار. یادمه ۲۶ شهریور ۱۳۸۵ بود. خیلی‌ شکسته شدم. و اون شکستگی کل زندگی‌ و برنامه هم را بهم ریخت. قرار بود بشینم برای کنکور فوق بخونم. ولی‌ اصلا حوصله و تمرکز نداشتم. ترم ۷ بودم اون موقع. اون موقع‌ها حال و روز خوبی‌ نداشتم، حالم اصلا خوب نبود. خسته، افسرده و بی‌ انرژی بودم.  دوست هام را میدیدم که یا دارند برای کنکور میخونند، یا دارند ترتیب خارج رفتنشون را میداند. ولی‌ من هیچ کاری نمیکردم. یعنی اوضاع م از این حرف‌ها خراب تر بود. برای این که نبرندم سربازی خودم را ۱۰ ترم کردم. و اون موقع میدیدم همه ی هم کلاسی هم الان دیگه شدند فوقی یا رفتند آمریکا و کانادا.

الان از اون روز‌ها چند سالی‌ می‌گذره. داشتم گذشته را مرور می‌کردم که روز‌ها ی بود که حالم خیلی‌ بد بود. روز‌ها ی بود که از هیچی‌ لذت نمیبردم، روز‌ها ی بود که همیشه غمگین بودم. ولی‌ اون روز‌ها هم گذشت. امروز واقعا تفاوت‌ها ی خیلی‌ زیادی با اون روز‌ها کردم. دیگه بی‌ انگیزه نیستم، دیگه همیشه غمگین و افسرده نیستم، دیگه کار‌ها ی وجود داره که ازشون لذت میبرم. و از اون دوران فقط یه علامت دیگه برام مونده: تنبلی!

یعنی راستش چند وقت پیش داشتم به یه دوستی‌ غر غر می‌کردم که چرا من هیچ کاری نمیکنم و چرا من این قدر تنبلم. بم گفت که چرا اون رو ی سکه را نمیبینی؟ تو کلی‌ پیشرفت کردی که به این مرحله رسیدی. روز‌ها ی سختی را پشت  سر گذاشتی و امروز با چند ماه پیش خیلی‌ فرق داری. اگه به همین ترتیب ادامه بعدی این تنبلی هم به زودی مشکلش حل می‌شه. دیدم راست میگه. یعنی اگه با این همه پیشرفتم فقط بخوام به ضعف هام نگاه کنم اصلا نگاه عادلانه ی نیست. یک آهنگ گذاشتم که شما را هم در این انرژی مثبتم سهیم کنم!

لینک دانلود 





نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط 



پزشکی‌: رفتم پیش دکتر، بهش گفتم که حالم خیلی‌ بهتره و میزان مواقع غمگین بودنم خیلی‌ کم شده. ازم پرسید که هنوز هم تنبل هستی‌؟ بهش گفتم آره! گفت خوب این یعنی تمامی‌ علائم افسردگیت هنوز رفع نشده. واسه همین بم گفت دوز دارویی که میخوردم را ۲ برابر کنم.

نکته ی انحرافی: تو ایران بچه‌ها همیشه از یک قانونی‌ صحبت میکردند که حاصل ضرب قیافه و هوش دختر‌ها یک عدد ثابتیه! یعنی نشدنی‌ که یک دختر خوشگل و با هوش پیدا کنی‌! اینجا هم این نکته بر قراره! یعنی مثلا من پیش این ۲ تا دکتر متخصصی که رفتم هر دو شون جوون بودند ولی‌ بعید میدونم به این مفتی‌ها شوهر گیرشون بیاد!

خانوادگی: دلم واسه ی مامان م خیلی‌ تنگ شده. الان ۱۳ ماه که از خونه اومدم بیرون. من مامانم را می‌خوام!! دلم واسه داداش کوچولوه هم خیلی‌ تنگ شده، دلم می‌خواد بشینم باهاش فوتبال ببینیم، با هم فیفا بازی کنیم.

تحصیلی‌: حوصلم از درس و مشق سر رفته! کاش تموم میشد! بابا چه قدر درس بخونیم پیر مرد شدیم.

اینترنت: ۲-۳ تا دوست خوب اونلاین داشتم. یکیشون که دیگه اصلا کاری به کارم نداره. یکیشون هم انگار جدیداً سرش خیلی‌ شلوغه. کمتر وقت می‌کنه سراغی از من بگیره.

تغذیه: دلم خورشت سبزی می‌خواد! چند روز پیش بچه‌ها یه کلیپ گذشته بودن که توش خورشت سبزی تهیه میشد و خورده میشد. خیلی‌ چرب و خوش مزه بود! هر چند پلو ش را خوشگل در نیاورد بودند!

پوشاک: رفتم برای خودم ۴ تا تیتیش خریدم! ۳ تا تی‌شرت و یک دونه بلوز. تی‌شرت‌ها قرمز و زرد و سبز اند! و بلوزه خاکستریه. راستی‌ بذارین فروشگاه را هم تعریف کنم. یه فروشگاه لباس رفتم که سایز ش واقعا عجیب غریب بزرگ بود. مثلا خودش به اندازه ی یک پاساژ بزرگ بود. و با مزه‌ترین قسمتش این بود که این خیلی‌ عادلانه تقسیم شده بود. حدود ۸۰ در صد مختص به پوشاک خانم‌ها و ۲۰ در صد مختص به پوشاک آقایان بود. قیمت هاش هم مناسب بود. من این ۴ تا تیکه لباسی که خریدم با مالیاتش شد ۴۷ دلار (حدود ۴۷۰۰۰ تومن). نمیدونم جنسش چه طور باشه. اولین بار بود که از این فروشگاه خرید می‌کردم. لباس‌ها که کره خریدم جنسشون عالی‌ بود. یعنی من این شلوار لی‌ها ش را هر کدوم را تا حالا ۲۰ بار شستم اصلا نه از فرم افتاده نه رنگش خراب شده و نه هیچی‌. یعنی یکیش را دارم که هنوز نپوشیدم با این‌ها که دارم این همه وقته میپوشمشون نمیتونم تشخیص بدم. یه ماجرا ی را هم همین جا تعریف کنم. من شماره ی کفشم ۴۵ ه . خوب اینجا که اصلا شماره ی عجیبی‌ محسوب نمی‌شه. تو ایران هم چند سالی‌ بود که دیگه مشکلی‌ از اون جهت نداشتم. یعنی دبیرستان که بودم باید میرفتم تو فروشگاه می‌گفتم کفش شماره ۴۵ چی‌ داری!! ولی‌ این اواخر دیگه راحت شده بود. یعنی میشد رفت کفش انتخاب کرد. میشد پسندید بعد بگی‌ شماره ی ۴۵ ش را بدید! ولی‌... . اگه گفتین چی‌ می‌خوام بگم؟ آهان! درست حدس زدید! تو کره واقعا اصلا تا بشون می‌گفتم کفش سیز ۴۵ می‌خوام فکر میکردند سر به سرشون میزارم! یعنی من کل شهر را زیر و رو کردم و ۱ جفت کفش سایز پام نجستم. کلّ شهر که میگم جدا منظور کل شهر ها! یه عده بم میگفتن برو آنلاین بخر! یا میگفتن برو سئول بخر! سر انجام بعد از چند روز جستجو ثابت کردم که جویند یابنده است! ۲ جفت کفش خیلی‌ شیک اسپرت تو یک فروشگاه ش پیدا کردم که سایز پام بود. من هنوز دارم یکی‌ شون را استفاده می‌کنم! آخه جفتش دقیقا شکل همه! ولی‌ عجب کفش هایی ها! سبک، خوشگل، با جنس عالی‌، یعنی خم به آبروش نیومده! من تو عمرم هم چین کفش‌ها ی نداشتم. در کلّ از جنس کره ی خیلی‌ راضیم! ولی‌ این جا ۱-۲ بار تی‌شرت خریدم جنس شون خیلی‌ پیزری بود. یعنی بعد از یک بر شستن باید مینداختیشون سطل اشغال!

 




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 توسط 



- یه سکاچ گرفتم خیلی‌ سکاچ خوبیه، یعنی به جای اینکه مثل سکاچ معمولی‌‌ها سطحش صاف باشه، مثل لبه ی اره میمونه. خیلی‌ باهاش ظرف شستن راحت تره! یعنی هم تمیز تر میشوره هم زور کمتری باید صرف کنی‌!

- چند وقت پیش دیدم یه عالم ظرف کثیف دارم حال شستن ش را هم ندارم، گذاشتم شون تو ماشین ظرف شویی و دنبال مایع مخصوص ماشین ظرفشوی گشتم، دیدم نداریم! من هم از همون ریکا ریختم توش! حالا که ظرف‌ها را شست با ریکا هم!

- یه نکته مال وقتی‌ که تازه اومده بودم اینجا: من هر چی‌ تو خون دنبال بند رخت گشتم نجستم! یعنی هی‌ با خودم می‌گفتم خوب پس اینها رخت‌ها شون را چی‌ کار میکنند؟ می‌خواستم برم یه دون از این طناب سیار‌ها بخرم، دیدم انصافی قیمت‌ها ش خیلی‌ زیاد بود مثلا تو مایه‌ها ی ۴۰-۵۰ $ خوب آدم زورش میگیره! گیره ی لباس را خریدم و گفتم میرم از هم خونه ایم میپرسم که اون چی‌ کار می‌کنه. از ش که پرسیدم بم گفت تا حالا خشک کن ندیدی؟ لباس‌هات را که شستی از تو ماشین در میاری میندازی تو این بغلیه!

- یکی‌ دیگر از مواردی که از آشپزخونه خوشم میاد اینه که قابلمه ی تفلن توش نداره! یعنی از تفلن متنفرم ها! آخه این اسم ش نچسبه آخرش هم میچسبه و تازه با سیم ظرف شویی هم نمیش شستش! اینجا قابلمه‌هاشون واقعا نچسبن و در ضمن با سیم ظرف شویی هم هیچ ایرادی ندارند!

- حالا یه چیز با مزه! در خونه ی که ماشین ظرف شویی و خشک کن داره، جارو برقی نداره! یعنی هر وقت می‌خوام اینجا‌ها را جارو کنم با جارو فراشی (همون دسته بلند ها) باید جارو کنم!

- یه نکته ی دیگه! هرگز با مایع ماشین ظرف شویی ظرف با دست نشورید! یعنی پدر دست‌هاتون را در میاره ها! من بعضی‌ وقت‌ها به جا ی وایتکس ازش استفاده می‌کنم!

- چند وقت پیش سینک دستشویی گرفته بود، هر کاری هم می‌کردم باز نمی‌شد! یعنی هر چی‌ تلنبه زدیم و زور زدیم و‌ اینها فایده نکرد، آخرش یه فکر هوشمندانه به ذهنم رسید و نشان دادم که جدا مهندسم!!! رفتم شیلنگ آتش نشانی‌ را از تو حیاط ور داشتم اوردم سفت گرفتم درش از فشار زیاد آب این هم باز شد رفت پی کارش!

- یک چیز متفاوت دیگه ی اینجا که تو ایران ندیده بودم، مال سینک ظرف شویه. اینجا بالا ی سر سینک ظرف شویی یه سویچ هست که وقتی‌ میزنی‌ یه چیزی شبیه چرخ گوشت زیر سینک روشن می‌شه. و اگه اشغال بزرگی‌ چیزی اونجا باشه خورد ش می‌کنه که رد بشه و گیر نکنه!

 




نوشته شده در تاريخ سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 توسط 



داشت سقوط میکرد. با دست هاش به شاخ و برگ‌ها ی سستی که تو دره رویده بود چنگ میانداخت. ولی‌ اون‌ها خیلی‌ ضعیف بودند و تحمل وزن زیاد اون را نداشتند. خودش میدونست که به زودی این ها هم کنده میشند و او‌ سقوط خواهد کرد. ناامید شده بود و داشت خودش را برای سقوط آماده میکرد. در همین حین یک پری کوچولو اومد و دستش را گرفت. باورش نمی‌شد این پری از کجا اومده بود؟ چرا به اون کمک میکرد؟ هر لحظه ممکن بود که اون با وزن زیاد ش پری کوچولو را هم با خودش قعر دره ببره. دست‌ها ی پری کوچولو خیلی‌ ظریف بودند و براش خیلی‌ سخت بود که چنین وزنی را تحمل کنه. ولی‌ پری کوچولو مقاومت کرد. مرد در خیلی‌ از لحظه‌ها تصور کرد که الان توان پری تموم می‌شه و اون را رها می‌کنه ولی‌ پری همه ی توانش را تو دست هاش جمع کرد و اون را بالا کشید. سپس به اون آب و غذا داد و روی زخم هاش مرهم گذشت. مرد کم کم داشت توان ش را باز میافت. سرانجام یه روز مرد حس کرد که به اندازه ی کافی‌ قوی شده. وقتی‌ که حس کرد توان ش کامل شده به پری کوچولو گفت میدونم تو من را نجات دادی ولی‌ این بال‌های نقره‌ای تو قیمت زیادی دارند. من با فروش آنها به پول خوبی‌ میرسم. سپس با بیرحمی بال‌های نقره‌ای پری کوچولو را کند و در حالی‌ که پری از درد به خودش میپیچید و غرق خون بود اون را از دره به پائین پرت کرد.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 توسط 



من اینجا تو یه خونه زندگی‌ می‌کنم. صاحب خونم یه آمریکأیی که خودش هم همینجا زندگی می‌کنه. این خونه یه خونه ی سه خوابه است که یه اتاقش مال من، یکی‌ مال صاحب خون و اون یکی‌ هم مال اون یکی‌ مستاجرش. الان اون یکی‌ مستاجر یه آقای دکتر مکزیکیه. قبل از اینکه این بیاد هم یه پسر آمریکأیی بود که دانشجو بود. این صاحب خونه ی ما یک سگ بزرگ داره که اسمش جینوبلی ه. بزرگ که میگم یه چیزی میگم و یک چیزی میشنوید ها!! انصافی راسه شیره!. اون هم خونه ی قبلی‌ مون هم یک سگ متوسط داشت که اسمش نیپلر بود. من کلا رابطه ی چندان دوستانه ای با هیچ مدل حیوانی ندارم! و خوبیش اینه که این موجودات خطرناک همیشه در حیات پشتی‌ نگاه داری میشوند! ولی‌ در زمستان به علت برودت نسبی‌ هوا (آخه واقعا که سرد نمی‌شه، سگ هاشون نازک نارنجیند)، این سگ‌ها شب را در پارکینگ میخوابیدند. تا اینجاش هم مشکلی‌ نبود، ما کاری به پارکینگ هم نداشتیم، فقط دوچرخه‌ام را میگذشتم تو پارکینگ. و اون هم خونه ای قبلی‌ هم یه مانع بین این ور پارکینگ که من دوچرخم را میگذشتم و اون ور که سگ‌ها میخوابیدند ایجاد کرده بود. تا اینکه یک روز من داشتم دوچرخم را تنظیم می‌کردم دیدم این سگ‌ها از رو ی این مانع پریدند و رفتند از پارکینگ بیرون. خوب اول همون اطراف داشتند بازی‌ میکردند، ولی‌ خوب مشکل اینجا بود که من هیچ کاری در این مورد نمیتونستم بکنم! چون ازشون میترسیدم. من هی‌ ازشون خواهش کردم که برگردند تو ی پارکینگ ولی‌ اون‌ها گوش نکردند. من هی‌ دنبالشون راه افتادم که یک طوری برشون گردونم ولی‌ نمی‌شد. بعد رفتم به صاحب خونم گفتم، اون هم گفتم من اون قدر چابک نیستم که بخوام این‌ها را بگیرم. اون زنگ زد به اون یکی‌ هم خونه ایمون. و تا اون بیاد برسه دیگه سگ‌ها گم شده بودند. ساعت‌ها دنبالشون گشت ولی‌ خبری ازشون نبود. من را هم میگی‌، خجالت  زده و شرمند ی هر دو تا ی اینا. ولی‌ خوب آخه به من چه. اینا خودشون میدانستند من از سگ میترسم. یه چند ساعتی‌ گذشت و خبری ازشون نشد. دیگه اون هم بی‌ خیال شد. ولی‌ تا هوا تاریک شد دیدیم بله آقایون گشنشون شده برگشتند خونه. اگه دست من بود تا ۳ روز بهشون غذا نمیدادم. بی‌ معنی ها! آبرو ی من را کم و زیاد کرده بودن (هر چند که نه صابخونه و نه اون یکی‌ هم خونه ایم هیچی‌ به روی خودشون نیاوردند ولی‌ خوب آدم خجالت میکشه دیگه.).

خوب اون قسمت اول برنامه ی ما بود با این سگ ها. یه چند وقت بعدش اون هم خونه ایم که دانشجو بود به من اس‌ام‌اس زده که من امروز نمیتونم بیام به سگ‌ها غذا بدم، تو لطفا بهشون غذا بده. فکرش را بکن! من که از نزدیک شدن به این موجودات هم میترسیدم حالا باید میرفتم بهشون غذا میدادم. هر چی‌ فکر کردم که چی‌ کار کنم چیزی به ذهنم نرسید. آخرش لا ی در را یکم باز کردم و غذا شون را ریختم رو زمین. حالا یه مکافات دیگه به وجود اومد. این آقایون کلاس شون بالا بود و از رو ی زمین غذا نمیخوردند! یعنی دیگه می‌خواستم پا شم بزنمشون ها! ولی‌ محلشون نگذاشتم، گفتم اگه گشنشون باشه میخورند. یه نیم ساعت بعد اومدم دیدم خیر. لب نزده بودند به این غذا ها. دیگه واقعا نمیدونستم چی‌ کار کنم. باز هم محل نگذاشتم. رفتم. یه ۲ ساعت بعد که اومدم دیدم تا آخرین دونه ی این‌ها را خوردند.

جدید‌ترین برخورد ما با این آقا سگه مال همین چند روز پیش بود، صاحب خونم چند روزی داشت میرفت جایی‌ و از من خواهش کرد که به جینوبلی غذا و آب بدم تو این چند روز. تازه این بار دیگه غذاش هم خشک نبود که بشه ریخت رو زمین و تازه آب را چی‌ کار می‌کردم! هیچی‌ سر انجام وقت تغذیه ی ایشون فرا رسید. من واقعا نمیدونستم که چی‌ کار کنم. هیچی‌ یه بسم الله گفتم و رفتم جلو. در را که باز کردم دوید اومد سمت من. من با دست بهش اشاره کردم که بره عقب. و در کمال تعجب دیدم که حرف گوش کرد! من هم با خیال راحت ظرف غذاش را پر کردم، و آبش را هم عوض کردم. و بعد که رفتم و در را بستم اومد و شروع کرد به غذا خوردن. و این کار به مدت ۳ روز تکرار شد تا صاحب خونه ی ما برگردد.




نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 توسط 



از ظرف شستن و غذا پختن و زندگی‌ کردن تو ی خونه ی به هم ریخته و نامرتب خسته شدم، گفتم اینجا بیام یه آگهی‌ بزنم، یه وقت مشکلم حل شد:

به یک خانم جوان، زیبا روی، تحصیل کرده (ترجیحا دارای تحصیلات از یک دانشگاه معتبر سراسری و در رشته‌های مهندسی، یا پزشکی‌)، سنتی (منظور این است که بر این باور باشد که مهمترین وظیفه ی یک زن به دنیا آوردن فرزندان، بزرگ کردن فرزندان، آشپزی، شستن ظروف، مرتب و تمیز کردن خانه، شوهر داری،... می‌باشد. البته ذکر این نکته ضروری است که من فردی با تفکر باز میباشم و اگر ایشان بخواهند که به شغلی‌ در بیرون خانه هم اشتغال داشته باشند، در صورتی‌ که به انجام وظایف اصلی‌ ایشان خدشه ی وارد نکند از نظر من بلا مانع است.)، دارای مو‌های پر پشت و زیبا، ترجیحا چشم، ابرو و مو‌ها ی مشکی‌، ترجیحا بلند تر از ۱۷۰ سانتی متر، خوش اخلاق، مطیع، مهربان، قوی، سالم، خوش ستایل و با ضمانت اینکه ستایل ایشان بعد از زایمان هم به همین ترتیب حفظ شود، مسلط به زبان انگلیسی‌ (ترجیحا دارای نمره ی تافل بالای ۹۰) نیاز مندیم. از واجدین شرایط در خواست میشود که مشخصات خود را به همراه چند قطعه عکس به آدرس ایمیل اینجانب بفرستند. با منتخبین برای انجام مصاحبه تماس گرفته خواهد شد.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 توسط 



خوب این بچه ی مظلوم و سر به راهی‌ که اینجا می‌بینید، یک برادر داره که دقیقا نقطه ی مقابل خودشه، یعنی شیطنت از سر و گوشش میبره، همین طور پشت سر هم تلفن که براش زنگ می‌زنه. اصلا خودش یه منشی‌ می‌خواد که تلفن هاش را جواب بده! ۲۰۰۰ تا دوست و رفیق داره، مذکر و مونث. البته اسباب و وسایل مورد نیازش را هم داره: بسیار خوش بر خورد، بسیار خوش تیپ، قد بلند، خوش هیکل و کلا همه چیز تمومه دیگه!  همیشه پر از انرژی، شاداب و بازی گوشه. ایشان در زندگیشون برای همه چیز وقت دارند بجز درس! یعنی من تا حالا به یاد ندارم که طی‌ یک ۲۴ ساعت ۱ ساعتش را درس خونده باشه!

این برادر ما، دبیرستان ریاضی‌ خوند، و سال کنکورش هم مثل همه ی سال‌های دیگه درس نخوند و چیزه به درد بخوری قبول نشد و رفت سربازی و از سربازی اومد. حالا بعد از سربازی نمیدونم چی‌ شده بود که تصمیم گرفت کنکور انسانی‌ بده. و برای اون هم ثبت نام کرد. ما که نبودیم ولی‌ از دیگر اعضای خانه که آمارش را میگرفتیم میگفتند همون بود که همیشه بوده. و الان که نتایج اومده میبینم که حقوق قبول شده! یعنی باور نمیکردم، چه طور ممکن هم چین اتفاقی‌ بیفته. این را میدونستم که خیلی‌ با هوشه، ولی‌ آخه درس هم باید خوند! نمیدونم ولی‌ خیلی‌ خیلی‌ خوشحال شدم. اصلا باورم هم نمی‌شد. وقتی‌ شنیدم داشتم پر درمیوردم.

ولی‌ من مطمئن هستم که در این حرفه بسیار بسیار موفق خواهد شد. یعنی اصلا این را برای یه هم چین رشته ی ساختند. رشته ی که درش نحوه ی سخن گفتن، نوع بر خورد و از این گونه ویژگی‌‌ها حرف اول را بزنه! یعنی من همیشه آرزو داشتم بتونم روابط اجتماعی و زبون اون را داشته باشم!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 توسط 



امروز تصمیم گرفتم از نیمه ی پر لیوان بنویسم:

خدا را شکر سالم و قوی هستم و مشکل جسمی‌ ندارم، داشتم فکر می‌کردم که اگه فقط همین نعمت را هم داشتم کلی‌ به خدا بدهکار بودم!

تو اصفهان که بودم همیشه با آلودگی‌ هوا مشکل داشتم، یعنی یه چیزی تو مایه‌های حساسیت و اینا! خیلی‌ سرما میخوردم. خوشبختانه اینجا واقعا هواش تمیزه. یعنی درست که اینجا همه ماشین دارند، ولی‌ خوب ماشین‌ها معمولاً نو هستند و میزان الودگیش خیلی‌ کمتره. و در ضمن اینجا تراکم جمعیتش خیلی‌ کمتره، اینجا یه شهری با نصف جمعیت اصفهان و وسعت تهران! در نتیجه خوب چگالی الاینده‌ها خیلی‌ کمتر می‌شه.

دغدغه ی ذهنی‌ خاصی‌ هم ندارم، یعنی به قول یک دوستی‌ اگه خودم از روی این میخ‌ها بلند شم!! دیگه مشغولیت ذهنی‌ دیگه ی ندارم!

راستی‌ امروز دوباره رفته بودم بانک. اون خانوم دم در عوض شده بود، ولی‌ این یکی‌ هم زیبا روی بود!

رئال هم که این فصل کلی‌ بازی کن توپ خریده و می‌زنیم این بارسلونی‌ها را درب و داغون می‌کنیم! هم قهرمان اسپانیا میشیم هم قهرمان اروپا!

هر چند یک خبر بد و مصیبت بار فوتبالی هم هست! امیر قلعه نوعی مربی‌ سپاهانه! یعنی انده خفت این خبر! یه عمری این آبی‌ها را مسخره میکردیم که این بابا مربی‌ شونه حالا این بلا سر خودمون نازل شد!

اصلا بی‌خیال! ذوب آهن را بچسب که اگه بگذارندش (دو باره مثل پارسال توش نکنند) قهرمانه!

دیگه چی‌ بگم؟ آهان، غذا هم شکر خدا خوبه. تو ایران که غذا ی دانشگاه خیلی‌ فاجعه بود، بعد تو کره هم درست که غذاشون بهتر از غذا ی دانشگاه تو ایران بود، ولی‌ خوب آخرش سلف بود دیگه! ولی‌ خوب اینجا درست که غذا ی مثل آدمیزاد کم میخورم، ولی‌ خوب هر چی‌ دلم می‌خواد میخورم! جدا یکی‌ از بزرگترین لذت‌های دنیا خوردنه!!!!! مثلا تو کره که بودم هر وقت خیلی‌ بی‌ حوصله و بد میشودم میرفتم از اون مرغ سوخاری‌های تند و تیز و خوشمزه شون واسه خودم میخریدم، و بعد از خوردنش احساس می‌کردم که وضع روحیم هم تا حدودی بهتر شده. راستی‌ داخل یکی‌ از پست هام نوشته بودم که خیلی‌ وقت از هیچی‌ لذت نبردم، اینجا اصلاحش کنم. من همیشه از خوردن غذا ی خوشمزه لذت بردم!!!

به جز همون یه مورد (نرسیدن به معشوق)، هر موقع هر چی‌ از خدا خواستم ( حالا یا با واسطه یا بی‌ واسطه یعنی بعضی‌ هاش را از طریق همون معشوق سابق که خرش پیش خدا خیلی‌ میرفت، در خواست می‌کردم! خوب می‌شه با واسطه دیگه!)بهم داده.

خانواده ی خوبی‌ هم دارم، خیلی‌ خیلی‌ صمیمی‌، و در هر مرحله ی از زندگیم تا آخرین توانشون کمکم کردند، همین حالا هم حداقل هفته ی ۷-۸ ساعت با شون حرف میزنم (خدا پدر گوگل تاک را بیامرزه)

این‌ها را که نوشتم، خودم بعدش خجالت کشیدم. یعنی احساس کردم که الان هر کی‌ بیات کامنت بذاره که پس چه مرگته؟ جوابی‌ ندارم براش!! فکر می‌کنم به قول همون دوست انگار فقط خودم باید از رو ی این میخ‌ها بلند شم!




نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم شهریور 1388 توسط 



۲ تا خواب عجیب دیدم، اولیش این بود که تو یه ساختمون خیلی‌ بلند با ۲ تا از هم مدرسه ای‌ها ی سابقم بودم، حتا یادم هست که اون ۲ تا کی‌ بودند. برام عجیب بود که این ۲ تا اومدند تو خوابم. این‌ها را یکیشون را که از قدیم ازش خوشم نمیومد. اون یکی‌ هم از تو دانشگاه دیگه خیلی‌ بهم شباهتی‌ نداشتیم. آره با این ۲ بودم داشتم حرف میزدم. که یهو ساختمون شروع کرد به تکون‌های خیلی‌ شدید خوردن، تکون هاش مثل زلزله نبود، شبیه این بود که بود مثلا یه درخت توت را بخوای بتکونی. من داشتم از تو بالکن پائین پرت میشودم، میله ی حصار کنار بالکن را گرفته بودم و تو هوا چند بار به این ور و اون ور برده شدم تا یه موقع که دستم از میله رها شد و پرت شدم، قبل از اینکه بخورم زمین در حالیکه ضربان قلبم خیلی‌ خیلی‌ بالا رفته بود از خواب پریدم.

بعد از خواب که بیدار شدم و یه چند دقیقه بیدار بودم، وقتی‌ دوباره خوابم برد، خواب دیدم که اینجا تو آمریکا داشتم تو حیات یه مدرسه از یه درخت میوه میچیدم و میخوردم، یهو یکی‌ اومد من را اونجا گرفت. بردنم یک جائی‌ ازم بازجویی میکردند، سوال‌های خیلی‌ بی‌ ربط و دری وری میپرسیدند، هی‌ من می‌گفتم مگه من چی‌ کار کردم. اون‌ها میگفتند فقط به سوال‌ها جواب بده. مثلا از م میپرسیدند تو شهر شما چه پرنده هایی هست!!؟ من بشون گفتم کلاغ، کبوتر و هر چی‌ فکر می‌کردم که گنجشک به انگلیسی‌ چی‌ می‌شه یادم نمیومد، و اون‌ها دوباره گیر داده بودند تو داری یه چیزی را مخفی‌ میکنی‌!

نمیدونم آخرش چی‌ شد، فقط تا همین جاش را یادم اومد.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 توسط 


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
پيوند ها
 
Blog Skin