تو کره که تازه رفته بودم بهم گفتند که برو ازمایش سل بده! خوب ما هم رفتیم اونجا با زبون بی زبونی بهشون فهموندم که چی می خوام. اون ها هم بردندم یک عکس رادیولوژی از قفسه ی سینم گرفتند و تمام! بعد من اومدم امریکا بهم گفتند برو دوباره ازمایش سل بده. من گفتم بابا که من این ازمایش را 4 ماه پیش دادم. نه قبول نیست. ما باید خودمان بگیریم.
روز اول بود که اومده بودم و کلی کار داشتم. مدارکم را کامل میکردم. هی از این دفتر برو تو اون دفتر و ..
. کار اداری همه چا مثل همه. ساعت را دیدم 2:30 بود. با خودم گفتم که اول بیام این ازمایش را بدم بعد میرم یک چیزی واسه نهار پیدا میکنم. فکر کردم اینچا هم مثل کره 10 دقیقه طول میکشه (بسی خیال باطل!). به همون نام و نشان من رفتم تو درمانگاه دانشگاه و تا ساعت 5 نوبتم نشد! ساعت 5 بلاخره یک پیرزنی که ظاهرا پرستار بود
اومده من را صدا میکنه که برم تو. بهم میگه که واسه ی تزریق سل اومدی؟ میگم نه! من برای آزمایش سل اومدم! بهم میگه که همونه! من که نفهمیدم چی میگه. فکر کردم اشتباه شنیدم. بعد رفتم تو بهم میگه استینت را بزن بالا! من : این چی میگه؟
میبینم که داره نیگام میکنه؟ بهش میگم مگه نمی خواهی بری عکس بگیری؟ میگه نه! ما اینجا با تزریق ازمایش میکنیم. من خوب گفتم باشه. فقط بهش گفتم که من موقع هر نوع تزریقی فشارم می افته لطفا بخوابونم. گفت چشم بخواب! من هم خوابیدم اونهم تزریقش را کرد و دردی هم نداشت. یک چند دقیقه بعدش هم خوابیدم و وقتی دیدم خوبم گفتم خوب بریم دیگه. پرسید مطمئنی؟ گفتم اره. رفتم که پولش را بدم و رسید بگیرم. داشتم کیفم را در میاوردم که دیگه هیچی نفهمیدم. خودم فکر کردم مردم. یهو دیدم که مامانم سرم را گذاشته رو پاش و داره نازم میکنه! یه چند ثانیه بعد به خودم اومدم دیدم که اون وسط پهن شدم! و این پیرزنه رفته برام یک ویلچر اورده و میخواهد سوارم کنه. خودش یک دستم را گرفته بود و یک پیرزن دیگه هم اون دستم را! بهشون گفتم ولم کن خودم سوار میشم! اخه شما می تونید من را تکون بدید!؟
خودم سوار شدم بعدش هم بردندم انداختندم رو یک تخت و یک 2 ساعتی هم اونجا خوابیدم.
دیشب خواب دیدم که خودم و داداش وسطی (جناب وکیل) و بابا و مامانم تو یک کارتون بودیم و به شکل دایناسور! اونهم تیراناساروس!
بعد تو خواب رنگمون هم سبز تیره بود! و جالب اینکه اون داداشم که قدش از بقیه بلندتر هست اونجا هم قدش از بقیه بلند تر بود! ولی یادم نمیاد ماجرا از چه قرار بود!
پی نوشت1: ما شنیده بودیم پرستار ها و خدمه ی پرواز خوشگلند! خدمه ی پروازی که ما دیدیم که یا از این چشم تنگ ها بود یا پیرزن امریکایی! این پرستارهای اینجا هم که زیر 60 سال ندارند!
پی نوشت 2:الان میدونم که یه 100 نفری برام پیغام خصوصی میگذارند که پستت را که خوندیم نگرانت شدیم (این قسمتش را نمی گند: که همون یک خورده عقلی را هم که داشتی از دست دادی!)
حالا اون آدمها ی که میان اینجا را میخونند میگند این بابا جدا یه تخته ش کمه! ولی خوب چی کار کنم! همینه که هستم! آره یه تختهام کمه!راستش اگه حال الان من را بپرسید یک چیزی تو مایه های پرواز کردنم!
می دونی چند روز پیش ها روی دیوار facebook م این را نوشته بودم:
آرزو هات را یه جا بنویس و یکی یکی از خدا بخواه خدا یادش نمیره ولی تو یادت میره اون چیزی که الان داری آرزوی دیروزته
بعد حالا امروز یک خبری شنیدم که دیدم وای! این خدا چه قدر هوای من را داره! یعنی می دونی اون موقعی که داشتم ازش این را میخواستم خودم هم باورم نمیشد که بهم بده! یعنی تا حالا شده مثلا با خودت بگی اگه بال داشتم چقدر خوب بود؟ من هم به یک هم چین شکلی به این آرزوم نگاه می کردم! ولی شد!
پی نوشت1 : میدونم خیلی حرکت ضایعی که اینجا ننویسم که چرا دارم بال در می آرم ولی راستش نمی تونم بگم
پی نوشت 2: یک خبر خیلی خوب دیگه
خیلی وقته که غمگینم. راستش از دست خودم خسته شدم. همش سعی میکنم به روشها ی مختلف ازش فرار کنم ولی فقط برای یه مدت کوتاه جواب میده. خیلی وقته که دست و دلم به هیچ کاری نمیره. خیلی وقت از اون خودم که میشناختمش دیگه خبری نیست. بعضی وقتها اصلا یادم میره که چه شکلی بودم. یادمه به داداش کوچولوم خیلی شبیه بودم، ولی حالا میبینم که اون پر تلاش و پر توان در حال مبارزه است. ولی من خیلی وقته که دستم را به نشان ی تسلیم بالا بردم.
میدونم با نوشتن این خیلی از دوستم را که اینجا را میخونند ناراحت میکنم. ولی چی کار کنم؟ خسته شدم از نقش بازی کردن، خسته شدم از اینکه بخوام خودم را خوش نشون بدم. خوب نیستم. اصلا خوب نیستم.
میدونم که با نوشتن این سامی مهربون من که الان نزدیک یک سال هر روز خدا میشینه سر به سر من میذاره، باهام شوخی میکنه، سعی میکنه خلاًهای من را پر بکنه. ناامید میشه. من را ببخش سامی. تو خیلی خوبی. ولی من بچه ی بدیم. هر چی تو زحمت میکشی را هی به هدر میدم. چه قدر دلم میخواست یه بار میدیدمت و ببینم واقعا این قدر زلزله که به نظر میای هستی یا نه. هیچ وقت یادم نمیره تو روزهای که حال خودم را نداشتم چه قدر بهم کمک کردی. چه قدر انرژی گذوشتی که اگه شده یه کوچولو هم من را شاد کنی.
میبخشی خاله، که برام از یه خاله هم بهتر بودی. راستش خالههای خودم تا حالا هیچ کدوم سراغ من را نگرفتند. ولی تو صبور و با حوصله همه ی بد اخلاقیها ی من را تحمل میکردی و سعی میکردی نگذری از دست برم. میبخشی که هیچ وقت به قول هام عمل نکردم. هر روز بهت قول دادم که از فردا بچه ی خوبی میشم و هیچ وقت نشدم.
از بقیه ی دوست هام هم ممنونم، به خصوص پریسان و "زن" که خیلی وقتها باهام گپ میزدند و سعی میکردند این مرده را زنده کنند!
پی نوشت: زنده ام!
یک فامیلی دارم من که تقریبا هم سن و سال خودمه. ولی خوب با هم دیگه خیلی فرق میکنیم! این آقا معتقد ه که غذا در زندگیش در اولویت ۵۰ قرار داره، در حالیکه من هر چی خواستم بشمارم دیدم هر چی هم که به خام کم در نظر بگیرم اهمیتش در رده ی ۳-۴ دیگه باید باشه! حالا این را چرا گفتم؟ آهان! رفته بودم عروسی شیکم! با یکی از دوستم رفتیم یکی از این رستورانها ی سلف سرویس. از اینها که از هر چی که میخوای هر چی که میخوای بر میداری. خوب از اولش تعریف کنم وارد شدیم، پولمون را دادیم و رفتیم تو. اون گفت من برم دست هم را بشورم و بیام. من هم رفتم یه گشت بزنم با منطقه آشنا بشم! یهو دیدم یه کیک شکلاتی خیلی پر از شکلت برام چشمک میزنه. من هم رفتم یه بشقاب بر داشتم و یه تیک ی کوچولو از ش گذشتم توش رفتم تا اون دوستم بیاد بخورمش. اومده بم میگه باورم نمیشه قبل از غذا داری کیک شکلاتی میخوری. بش میگم آخه کیک خیلی اصرار کرد که بیا من را بخور!!
عملیات اصلی از اینجا شروع شده. اول سالاد! رفتم دیدم وای اینجا چه خبره. هر چی که فکر کنی توش پیدا میشد. از انواع میوهها بگیر تا سالاد فصل، سالاد شیرازی، سالاد مکزیکی، و همه چیز دیگه! شروع کردم. اول یه مقدار از کمپوت آناناس و کمپوت هلو گذشتم تو بشقابم. بعد از هر کدوم از اون سالادها یه مقدار بر داشتم، بعد رو همش یه عالم سوس ریختم. بعد دیدم که کشمش هم دارند! از اون هم روش ریختم، کالباس هم بود یکم از اون هم روش ریختم. مغز بادوم هم بود از اون هم یکم برداشتم، بعد این ور دیدم چه نونها ی رنگ و رنگی دارند! یه نون کوچولو هم برداشتم، یه لیوان بزرگ پپسی هم پر کردم و رفتم نیشستم به خوردن!
دوستم بم میگه تو با این سلدی که ور دشتی فکر میکنی غذا هم بتونی بخوری؟ واسه اینکه بهش ثابت کنم که میتونم تا تهش را خوردم! و رفتیم سراغ غذا ی اصلی! خوب من از یه سرش شروع کردم. دیدم اول ماهی دارند! بر داشتم، بعد جلو تر دیدم پلو دارند برداشتم. بعد یه مدل ماهی دیگه، اون را هم بر داشتم. بعد یه مرگه خوشگل چشمک میزد، اون را هم بر داشتم. بعد دیدم یه جا دارند دنده سرخ میکنند، یه تیک هم از اون گرفتم. اون ور تر هم گوشت سرخ کرده بود یه تیک هم از اون ور داشتم. سر انجام رفتم نیشستم با این بشقبی که با اندازه ی یک دیس توش چیز گذشته بودم سر میز! دوستم رفته برام یه بشقاب دیگه اورده میگه بیا نصفش را بگذار تو اون که وقتی میخوری نریزی!
اینها را هم خوردم ! هر چند ماهی هاش اون خوب نبود اونها را نخوردم ولی دیگر آقلام را خوردم. البته دیگه جا ی واسه برنج هم نموند اون هم اضافه موند! و طی این مدت این خدمت کارها هی لیوان پپسی را پر میکردند! فکر کنم ۴ تا لیوان پپسی خوردم و یه لیوان آب!
سپس پا شدم رفتیم سراغ دسر! من یه لیوان بزرگ بستنی ور داشتم با پودینگ موز و دوباره مقادیری کمپوت آناناس و هلو. و همه ی اینها را هم خوردم! بعد از خوردن اینها بود که متوجه شدم که دلم درد گرفته! و سپس من را سوار ماشین کردند و در خونمون پیاده کردند و من ساعتها خوابیدم
یهو هوس کردم پست بنویسم! یعنی میخواستم بهبود حالم را مکتوب کنم که یهو یادم نره! داشتم با خودم چند سال اخیر زندگیم را دوره میکردم. الان از سومین سالگرد روزی که "نه" شنیدم چند هفته ی میگذار. یادمه ۲۶ شهریور ۱۳۸۵ بود. خیلی شکسته شدم. و اون شکستگی کل زندگی و برنامه هم را بهم ریخت. قرار بود بشینم برای کنکور فوق بخونم. ولی اصلا حوصله و تمرکز نداشتم. ترم ۷ بودم اون موقع. اون موقعها حال و روز خوبی نداشتم، حالم اصلا خوب نبود. خسته، افسرده و بی انرژی بودم. دوست هام را میدیدم که یا دارند برای کنکور میخونند، یا دارند ترتیب خارج رفتنشون را میداند. ولی من هیچ کاری نمیکردم. یعنی اوضاع م از این حرفها خراب تر بود. برای این که نبرندم سربازی خودم را ۱۰ ترم کردم. و اون موقع میدیدم همه ی هم کلاسی هم الان دیگه شدند فوقی یا رفتند آمریکا و کانادا.
الان از اون روزها چند سالی میگذره. داشتم گذشته را مرور میکردم که روزها ی بود که حالم خیلی بد بود. روزها ی بود که از هیچی لذت نمیبردم، روزها ی بود که همیشه غمگین بودم. ولی اون روزها هم گذشت. امروز واقعا تفاوتها ی خیلی زیادی با اون روزها کردم. دیگه بی انگیزه نیستم، دیگه همیشه غمگین و افسرده نیستم، دیگه کارها ی وجود داره که ازشون لذت میبرم. و از اون دوران فقط یه علامت دیگه برام مونده: تنبلی!یعنی راستش چند وقت پیش داشتم به یه دوستی غر غر میکردم که چرا من هیچ کاری نمیکنم و چرا من این قدر تنبلم. بم گفت که چرا اون رو ی سکه را نمیبینی؟ تو کلی پیشرفت کردی که به این مرحله رسیدی. روزها ی سختی را پشت سر گذاشتی و امروز با چند ماه پیش خیلی فرق داری. اگه به همین ترتیب ادامه بعدی این تنبلی هم به زودی مشکلش حل میشه. دیدم راست میگه. یعنی اگه با این همه پیشرفتم فقط بخوام به ضعف هام نگاه کنم اصلا نگاه عادلانه ی نیست. یک آهنگ گذاشتم که شما را هم در این انرژی مثبتم سهیم کنم!
پزشکی: رفتم پیش دکتر، بهش گفتم که حالم خیلی بهتره و میزان مواقع غمگین بودنم خیلی کم شده. ازم پرسید که هنوز هم تنبل هستی؟ بهش گفتم آره! گفت خوب این یعنی تمامی علائم افسردگیت هنوز رفع نشده
. واسه همین بم گفت دوز دارویی که میخوردم را ۲ برابر کنم.
نکته ی انحرافی: تو ایران بچهها همیشه از یک قانونی صحبت میکردند که حاصل ضرب قیافه و هوش دخترها یک عدد ثابتیه
! یعنی نشدنی که یک دختر خوشگل و با هوش پیدا کنی! اینجا هم این نکته بر قراره! یعنی مثلا من پیش این ۲ تا دکتر متخصصی که رفتم هر دو شون جوون بودند ولی بعید میدونم به این مفتیها شوهر گیرشون بیاد
!
خانوادگی: دلم واسه ی مامان م خیلی تنگ شده. الان ۱۳ ماه که از خونه اومدم بیرون. من مامانم را میخوام
!! دلم واسه داداش کوچولوه هم خیلی تنگ شده، دلم میخواد بشینم باهاش فوتبال ببینیم، با هم فیفا بازی کنیم.
تحصیلی: حوصلم از درس و مشق سر رفته! کاش تموم میشد! بابا چه قدر درس بخونیم پیر مرد شدیم.
اینترنت: ۲-۳ تا دوست خوب اونلاین داشتم. یکیشون که دیگه اصلا کاری به کارم نداره. یکیشون هم انگار جدیداً سرش خیلی شلوغه. کمتر وقت میکنه سراغی از من بگیره.
تغذیه: دلم خورشت سبزی میخواد! چند روز پیش بچهها یه کلیپ گذشته بودن که توش خورشت سبزی تهیه میشد و خورده میشد. خیلی چرب و خوش مزه بود
! هر چند پلو ش را خوشگل در نیاورد بودند!
پوشاک: رفتم برای خودم ۴ تا تیتیش خریدم!
۳ تا تیشرت و یک دونه بلوز. تیشرتها قرمز و زرد و سبز اند! و بلوزه خاکستریه. راستی بذارین فروشگاه را هم تعریف کنم. یه فروشگاه لباس رفتم که سایز ش واقعا عجیب غریب بزرگ بود. مثلا خودش به اندازه ی یک پاساژ بزرگ بود. و با مزهترین قسمتش این بود که این خیلی عادلانه تقسیم شده بود. حدود ۸۰ در صد مختص به پوشاک خانمها و ۲۰ در صد مختص به پوشاک آقایان بود
. قیمت هاش هم مناسب بود. من این ۴ تا تیکه لباسی که خریدم با مالیاتش شد ۴۷ دلار (حدود ۴۷۰۰۰ تومن). نمیدونم جنسش چه طور باشه. اولین بار بود که از این فروشگاه خرید میکردم. لباسها که کره خریدم جنسشون عالی بود. یعنی من این شلوار لیها ش را هر کدوم را تا حالا ۲۰ بار شستم اصلا نه از فرم افتاده نه رنگش خراب شده و نه هیچی. یعنی یکیش را دارم که هنوز نپوشیدم با اینها که دارم این همه وقته میپوشمشون نمیتونم تشخیص بدم. یه ماجرا ی را هم همین جا تعریف کنم. من شماره ی کفشم ۴۵ ه
. خوب اینجا که اصلا شماره ی عجیبی محسوب نمیشه. تو ایران هم چند سالی بود که دیگه مشکلی از اون جهت نداشتم. یعنی دبیرستان که بودم باید میرفتم تو فروشگاه میگفتم کفش شماره ۴۵ چی داری!! ولی این اواخر دیگه راحت شده بود. یعنی میشد رفت کفش انتخاب کرد. میشد پسندید بعد بگی شماره ی ۴۵ ش را بدید! ولی... . اگه گفتین چی میخوام بگم؟ آهان! درست حدس زدید! تو کره واقعا اصلا تا بشون میگفتم کفش سیز ۴۵ میخوام فکر میکردند سر به سرشون میزارم
! یعنی من کل شهر را زیر و رو کردم و ۱ جفت کفش سایز پام نجستم. کلّ شهر که میگم جدا منظور کل شهر ها! یه عده بم میگفتن برو آنلاین بخر! یا میگفتن برو سئول بخر! سر انجام بعد از چند روز جستجو ثابت کردم که جویند یابنده است! ۲ جفت کفش خیلی شیک اسپرت تو یک فروشگاه ش پیدا کردم که سایز پام بود. من هنوز دارم یکی شون را استفاده میکنم! آخه جفتش دقیقا شکل همه! ولی عجب کفش هایی ها! سبک، خوشگل، با جنس عالی، یعنی خم به آبروش نیومده! من تو عمرم هم چین کفشها ی نداشتم. در کلّ از جنس کره ی خیلی راضیم! ولی این جا ۱-۲ بار تیشرت خریدم جنس شون خیلی پیزری بود. یعنی بعد از یک بر شستن باید مینداختیشون سطل اشغال!
- یه سکاچ گرفتم خیلی سکاچ خوبیه، یعنی به جای اینکه مثل سکاچ معمولیها سطحش صاف باشه، مثل لبه ی اره میمونه. خیلی باهاش ظرف شستن راحت تره! یعنی هم تمیز تر میشوره هم زور کمتری باید صرف کنی!
- چند وقت پیش دیدم یه عالم ظرف کثیف دارم حال شستن ش را هم ندارم، گذاشتم شون تو ماشین ظرف شویی و دنبال مایع مخصوص ماشین ظرفشوی گشتم، دیدم نداریم! من هم از همون ریکا ریختم توش! حالا که ظرفها را شست با ریکا هم!
- یه نکته مال وقتی که تازه اومده بودم اینجا: من هر چی تو خون دنبال بند رخت گشتم نجستم! یعنی هی با خودم میگفتم خوب پس اینها رختها شون را چی کار میکنند؟ میخواستم برم یه دون از این طناب سیارها بخرم، دیدم انصافی قیمتها ش خیلی زیاد بود مثلا تو مایهها ی ۴۰-۵۰ $ خوب آدم زورش میگیره! گیره ی لباس را خریدم و گفتم میرم از هم خونه ایم میپرسم که اون چی کار میکنه. از ش که پرسیدم بم گفت تا حالا خشک کن ندیدی؟ لباسهات را که شستی از تو ماشین در میاری میندازی تو این بغلیه!
- یکی دیگر از مواردی که از آشپزخونه خوشم میاد اینه که قابلمه ی تفلن توش نداره! یعنی از تفلن متنفرم ها! آخه این اسم ش نچسبه آخرش هم میچسبه و تازه با سیم ظرف شویی هم نمیش شستش! اینجا قابلمههاشون واقعا نچسبن و در ضمن با سیم ظرف شویی هم هیچ ایرادی ندارند!
- حالا یه چیز با مزه! در خونه ی که ماشین ظرف شویی و خشک کن داره، جارو برقی نداره! یعنی هر وقت میخوام اینجاها را جارو کنم با جارو فراشی (همون دسته بلند ها) باید جارو کنم!
- یه نکته ی دیگه! هرگز با مایع ماشین ظرف شویی ظرف با دست نشورید! یعنی پدر دستهاتون را در میاره ها! من بعضی وقتها به جا ی وایتکس ازش استفاده میکنم!
- چند وقت پیش سینک دستشویی گرفته بود، هر کاری هم میکردم باز نمیشد! یعنی هر چی تلنبه زدیم و زور زدیم و اینها فایده نکرد، آخرش یه فکر هوشمندانه به ذهنم رسید و نشان دادم که جدا مهندسم!!! رفتم شیلنگ آتش نشانی را از تو حیاط ور داشتم اوردم سفت گرفتم درش از فشار زیاد آب این هم باز شد رفت پی کارش!
- یک چیز متفاوت دیگه ی اینجا که تو ایران ندیده بودم، مال سینک ظرف شویه. اینجا بالا ی سر سینک ظرف شویی یه سویچ هست که وقتی میزنی یه چیزی شبیه چرخ گوشت زیر سینک روشن میشه. و اگه اشغال بزرگی چیزی اونجا باشه خورد ش میکنه که رد بشه و گیر نکنه!
داشت سقوط میکرد. با دست هاش به شاخ و برگها ی سستی که تو دره رویده بود چنگ میانداخت. ولی اونها خیلی ضعیف بودند و تحمل وزن زیاد اون را نداشتند. خودش میدونست که به زودی این ها هم کنده میشند و او سقوط خواهد کرد. ناامید شده بود و داشت خودش را برای سقوط آماده میکرد. در همین حین یک پری کوچولو اومد و دستش را گرفت. باورش نمیشد این پری از کجا اومده بود؟ چرا به اون کمک میکرد؟ هر لحظه ممکن بود که اون با وزن زیاد ش پری کوچولو را هم با خودش قعر دره ببره. دستها ی پری کوچولو خیلی ظریف بودند و براش خیلی سخت بود که چنین وزنی را تحمل کنه. ولی پری کوچولو مقاومت کرد. مرد در خیلی از لحظهها تصور کرد که الان توان پری تموم میشه و اون را رها میکنه ولی پری همه ی توانش را تو دست هاش جمع کرد و اون را بالا کشید. سپس به اون آب و غذا داد و روی زخم هاش مرهم گذشت. مرد کم کم داشت توان ش را باز میافت. سرانجام یه روز مرد حس کرد که به اندازه ی کافی قوی شده. وقتی که حس کرد توان ش کامل شده به پری کوچولو گفت میدونم تو من را نجات دادی ولی این بالهای نقرهای تو قیمت زیادی دارند. من با فروش آنها به پول خوبی میرسم. سپس با بیرحمی بالهای نقرهای پری کوچولو را کند و در حالی که پری از درد به خودش میپیچید و غرق خون بود اون را از دره به پائین پرت کرد.
من اینجا تو یه خونه زندگی میکنم. صاحب خونم یه آمریکأیی که خودش هم همینجا زندگی میکنه. این خونه یه خونه ی سه خوابه است که یه اتاقش مال من، یکی مال صاحب خون و اون یکی هم مال اون یکی مستاجرش. الان اون یکی مستاجر یه آقای دکتر مکزیکیه. قبل از اینکه این بیاد هم یه پسر آمریکأیی بود که دانشجو بود. این صاحب خونه ی ما یک سگ بزرگ داره که اسمش جینوبلی ه. بزرگ که میگم یه چیزی میگم و یک چیزی میشنوید ها!! انصافی راسه شیره!. اون هم خونه ی قبلی مون هم یک سگ متوسط داشت که اسمش نیپلر بود. من کلا رابطه ی چندان دوستانه ای با هیچ مدل حیوانی ندارم! و خوبیش اینه که این موجودات خطرناک همیشه در حیات پشتی نگاه داری میشوند! ولی در زمستان به علت برودت نسبی هوا (آخه واقعا که سرد نمیشه، سگ هاشون نازک نارنجیند)، این سگها شب را در پارکینگ میخوابیدند. تا اینجاش هم مشکلی نبود، ما کاری به پارکینگ هم نداشتیم، فقط دوچرخهام را میگذشتم تو پارکینگ. و اون هم خونه ای قبلی هم یه مانع بین این ور پارکینگ که من دوچرخم را میگذشتم و اون ور که سگها میخوابیدند ایجاد کرده بود. تا اینکه یک روز من داشتم دوچرخم را تنظیم میکردم دیدم این سگها از رو ی این مانع پریدند و رفتند از پارکینگ بیرون. خوب اول همون اطراف داشتند بازی میکردند، ولی خوب مشکل اینجا بود که من هیچ کاری در این مورد نمیتونستم بکنم! چون ازشون میترسیدم. من هی ازشون خواهش کردم که برگردند تو ی پارکینگ ولی اونها گوش نکردند. من هی دنبالشون راه افتادم که یک طوری برشون گردونم ولی نمیشد. بعد رفتم به صاحب خونم گفتم، اون هم گفتم من اون قدر چابک نیستم که بخوام اینها را بگیرم. اون زنگ زد به اون یکی هم خونه ایمون. و تا اون بیاد برسه دیگه سگها گم شده بودند. ساعتها دنبالشون گشت ولی خبری ازشون نبود. من را هم میگی، خجالت زده و شرمند ی هر دو تا ی اینا. ولی خوب آخه به من چه. اینا خودشون میدانستند من از سگ میترسم. یه چند ساعتی گذشت و خبری ازشون نشد. دیگه اون هم بی خیال شد. ولی تا هوا تاریک شد دیدیم بله آقایون گشنشون شده برگشتند خونه. اگه دست من بود تا ۳ روز بهشون غذا نمیدادم. بی معنی ها! آبرو ی من را کم و زیاد کرده بودن (هر چند که نه صابخونه و نه اون یکی هم خونه ایم هیچی به روی خودشون نیاوردند ولی خوب آدم خجالت میکشه دیگه.).
خوب اون قسمت اول برنامه ی ما بود با این سگ ها. یه چند وقت بعدش اون هم خونه ایم که دانشجو بود به من اساماس زده که من امروز نمیتونم بیام به سگها غذا بدم، تو لطفا بهشون غذا بده. فکرش را بکن! من که از نزدیک شدن به این موجودات هم میترسیدم حالا باید میرفتم بهشون غذا میدادم. هر چی فکر کردم که چی کار کنم چیزی به ذهنم نرسید. آخرش لا ی در را یکم باز کردم و غذا شون را ریختم رو زمین. حالا یه مکافات دیگه به وجود اومد. این آقایون کلاس شون بالا بود و از رو ی زمین غذا نمیخوردند! یعنی دیگه میخواستم پا شم بزنمشون ها! ولی محلشون نگذاشتم، گفتم اگه گشنشون باشه میخورند. یه نیم ساعت بعد اومدم دیدم خیر. لب نزده بودند به این غذا ها. دیگه واقعا نمیدونستم چی کار کنم. باز هم محل نگذاشتم. رفتم. یه ۲ ساعت بعد که اومدم دیدم تا آخرین دونه ی اینها را خوردند.
جدیدترین برخورد ما با این آقا سگه مال همین چند روز پیش بود، صاحب خونم چند روزی داشت میرفت جایی و از من خواهش کرد که به جینوبلی غذا و آب بدم تو این چند روز. تازه این بار دیگه غذاش هم خشک نبود که بشه ریخت رو زمین و تازه آب را چی کار میکردم! هیچی سر انجام وقت تغذیه ی ایشون فرا رسید. من واقعا نمیدونستم که چی کار کنم. هیچی یه بسم الله گفتم و رفتم جلو. در را که باز کردم دوید اومد سمت من. من با دست بهش اشاره کردم که بره عقب. و در کمال تعجب دیدم که حرف گوش کرد! من هم با خیال راحت ظرف غذاش را پر کردم، و آبش را هم عوض کردم. و بعد که رفتم و در را بستم اومد و شروع کرد به غذا خوردن. و این کار به مدت ۳ روز تکرار شد تا صاحب خونه ی ما برگردد.
از ظرف شستن و غذا پختن و زندگی کردن تو ی خونه ی به هم ریخته و نامرتب خسته شدم، گفتم اینجا بیام یه آگهی بزنم، یه وقت مشکلم حل شد:
به یک خانم جوان، زیبا روی، تحصیل کرده (ترجیحا دارای تحصیلات از یک دانشگاه معتبر سراسری و در رشتههای مهندسی، یا پزشکی)، سنتی (منظور این است که بر این باور باشد که مهمترین وظیفه ی یک زن به دنیا آوردن فرزندان، بزرگ کردن فرزندان، آشپزی، شستن ظروف، مرتب و تمیز کردن خانه، شوهر داری،... میباشد. البته ذکر این نکته ضروری است که من فردی با تفکر باز میباشم و اگر ایشان بخواهند که به شغلی در بیرون خانه هم اشتغال داشته باشند، در صورتی که به انجام وظایف اصلی ایشان خدشه ی وارد نکند از نظر من بلا مانع است.)، دارای موهای پر پشت و زیبا، ترجیحا چشم، ابرو و موها ی مشکی، ترجیحا بلند تر از ۱۷۰ سانتی متر، خوش اخلاق، مطیع، مهربان، قوی، سالم، خوش ستایل و با ضمانت اینکه ستایل ایشان بعد از زایمان هم به همین ترتیب حفظ شود، مسلط به زبان انگلیسی (ترجیحا دارای نمره ی تافل بالای ۹۰) نیاز مندیم. از واجدین شرایط در خواست میشود که مشخصات خود را به همراه چند قطعه عکس به آدرس ایمیل اینجانب بفرستند. با منتخبین برای انجام مصاحبه تماس گرفته خواهد شد.


